شنبه 2 تير 1397 Saturday 23 June 2018

takti111) پهلوان پهلوانان ، افسانه نبود.

برخی با لبهایشان می خندند و برخی با چشم هایشان ، اما او با همه چهره اش می خندید . وقتی می خندید ، چشم های او بر پهنه وسیع صورتش گم می شد . آن چنان که گویی هرگز چشمی براین صورت نبوده است . سیمای کودکی او نیز غیر از این نبود : پوست سوخته ، گونه های پر و چاق که وقتی می خندید اصلا چشم های او پیدا نبود و بچه های خانی آباد که شوخ اند و نکته گیر می گفتند، وقتی غلام می خواهد بخنده چشمها شو یک جایی قایم می کند ! و غلام  که مهربان و پر خنده بود از شوخی خوشش می آمد باز هم می خندید. اصلا همیشه می خندید.

آن روز که پشت درهای بسته امجدیه ایستاد و شنید که درون امجدیه صدای تشویق ها ، صلوات ها و هیاهوی مردم هر لحظه اوج می گیرد نتوانست بخندد . ایستاد ، خشمگین شد ، خونش به جوش آمد و با درد و نا امیدی مشت های کوچکش را به در کوفت. در باز نشده بود وهمان طور محکم و نفوذ ناپذیر جلو پای او قد افراشته بود. که می دید فرصت ها یک به یک دارد از دست می رود ،دوید ،نفسش می گرفت ،اما توقف نکرد. بعد از دویدن باز ایستاد به آجرهای دیوار امجدیه چنگ زد و چون گربه جسوری آهسته آهسته خودش را بالا کشید ، وقتی بالای دیوار ایستاد ، آسمان به چشم کودکانه او نزدیکتر شده بود و زمین بسی دور و او یک لحظه خود را در فضا معلق دید . صدای خشک پاره شدن پارچه ای را شنید و دردی را درکف پاهایش حس کرد . از زمین برخاست و به سوی میدان دوید . در آنجا درمیان همهمه و شوق مردم دو پهلوان نامدار آن عصر با هم دست و پنجه نرم می کردند و او تمام وجود خود را در کشاکش های آن دو پهلوان از یاد برد .

Takti112)


آن روز در جشن قهرمانی امجدیه، بلور و سخدری دو پهلوان نام آور آن روزگار دست و پنجه نرم می کردند و غلامرضا کوچک و مشتاق با حیرت و تعجب مبارزه بی امان آن دو را تماشا کرد و تشویق ها و ستایش های مردم را نیز از نزدیک دید و بعدها وقتی بزرگتر شد و خود از نام آوران عرصه های پیکار گشت هر بار که مردم  برای او غریو می کشیدند و نام او را بر زبان می آوردند آن روز در خیالش زنده می شد. غلام رضا در آن پرش پیروزمندانه از سر دیوار امجدیه یک شلوارش را از دست داد. شلوار به یک تیغه سیم خاردار گیر کرده و چاک خورده بود و غلامرضا از ترس باز خواست و تنبیه پدر تا دیر وقت شب در گودهای خانی آباد و اطراف مسجد قندی پرسه

زد و یاد قهرمانی های پر شکوه آن روز را در خیالش زنده کرد و لذت برد و شب با شکم گرسنه خوابید و تا ظهر فردا که پدرش از خانه بیرون رفت ؛ از جایش نجنبید .فردا که مادر شلوار را می دوخت به کودکش سفارش کرد:
- نزدیک بود کاردست خودت بدی پسرم مواظب خودت باش . و غلامرضا که مادرش را بیشتر از همه کس در دنیا دوست می داشت به او قول داد که بیشتر مواظب خود باشد. اما روح تشنه او دوستدار دلاوری ها و قهرمانی ها بود و با چنین علاقه ای بزرگ شد . تشک کشتی ، تنها مکانی بود که می توانست به روح او پر و بال دهد . در همین عرصه کوچک بود که طعم نخستین شکست را چشید و بر روی تشک کشتی ضربه فنی شد . بعد ها دلایل این شکست را چنین یاد کرد : « مغرور شده بودم . قدرت و توانایی حریفانم را نا دیده گرفته بودم وخیال می کردم که هیچکس نمی تواند بامن مبارزه کند . عاقبت این کبرو غرور بی جا کار خودش را کرد ، اما من نقطه ضعف خودم را شناخته بودم از آن پس وقتی به روی تشک کشتی می آمدم همیشه ده درصد خودم را از حریفانم ضعیفتربه حساب می آوردم »
عاقبت علاقه به دلاوری ها وافتخارات پای او را به تیم ملی گشود و تختی در وزن ششم برای شرکت در مسابقات جهانی به (هلسینکی – فنلاند ) سفر کرد . ره آورد او از این سفر یک مدال نقره بود . این نخستین بار بود که تیم کشتی ایران درمیدان های ورزشی دنیا کسب افتخار می کرد . در سال 1952 یک سال پس از این پیروزی نسبی باز هم در المپیک هلسینکی این مدال نقره را به خود اختصاص داد، اینبار با حریف روسی خود در فینال روبرو شد و مردانه با او جنگید . پیروزی تا آخرین لحظه به نفع او بود . اما داوران که به کار زد و بندها به خوبی آشنا بودند حق مسلم تختی را به قهرمان شوروی دادند .

Takti113)



تختی درحالی که سرش را پایین افکند بود با فروتنی مخصوص خود گفت : چیز مهمی نیست ما که برای برد و باخت به اینجا نیامده ایم . و این سخن را با لحنی  گفت که پیروزی بر حریفش گران نیاید ! او صاحب روحی بزرگوار و فروتن بود.

او پهلوانی نمونه بود .پاک و منزه بود.
 تختی در یک خانواده متدین و معتقد به مبانی دینی بزرگ شده بود . پیش از هر مسابقه ابتدا به زیارت « امام رضا در مشهد » می رفت .پس از این سفرها او همیشه با ایمان و اعتقاد به پیروزی باز می گشت . هر بار که مسابقه ای ترتیب داده می شد مردم از پیش می گفتند : آقا تختی پیروز است و این را به خاطر اعتقاد به قدرت بدنی شگرف او و ایمان پر شور او به خدا می گفتند و درست هم می گفتند.
نخستین پیروزی بزرگ او که از او یک جهان پهلوان ساخت درمسابقات المپیک ملبورن 1956 حاصل آمد.تختی از این سفر چنین می نویسد: «در وزن هفتم ما 14 نفر بودیم که برای پیروزی و به دست آوردن مدال طلا مبارزه می کردیم . همه ما گوش های شکسته و قلب های امیدوار داشتیم . هیجان شرکت کنندگان در این وزن تا بدان حد بود که عده ای به صورتشان مواد رنگی مالیده بودند تا پریدگی رنگ چهره شان معلوم نباشد. من نیز از این همه غوغا بر کنار نبودم ، درونم مالامال هیجان بود .

Takti114)


 در مسابقات المپیک ملبورن تختی و حریف روسی نیرومندش کولایف چهارمین بار بود که با هم روبرو می شدند . پیروزی از آن تختی بود . شیر میدان مسابقات المپیک شش تن از حریفانش را شکست داد و مدال طلا را بدست آورد. از آن روز لقب جهان پهلوان برازنده او و صولت مردانه اش شد . هنگامی که از این سفر باز می گشت به پرسش یک خبرنگار خارجی چنین پاسخ داد: « ای آقا ! ...... مگر فقط موضوع مدال طلا در کار است . ورزشکار حقیقی وقتی روی تشک کشتی پا می نهد باید پیروزمندانه  تشک را ترک کند. من برای مدال طلا کوشش نمی کنم . مدال طلا یک هزارم پیروزی هم ارزش ندارد!


Takti115



 او نه تنها برای پیروزی های زود گذر و نه تنها برای مدال طلا ارزش قایل نبود که به پول نیز اهمیت نمی داد. وقتی در مسابقات المپیک ملبورن جهان پهلوان شد و پیروزمندانه به ایران باز گشت به پاداش فداکاری ها و دلاوری ها یش مبلغی پول نقد به او دادند . جهان پهلوان این پول را گرفت و به دیدار قهرمانان شکست خورده که در المپیک بیمار شد بودند به بیمارستان رفت ،جهان پهلوان می خواست این پول را بین چند قهرمان رشته های ورزشی تقسیم کند. وقتی دید که قهرمانان نمی پذیرند پول را به تمام ، همان جا گذاشت و از در بیرون رفت . اگر در دلاوری و بی باکی نظیر نداشت اما جوانمرد بود.

داستان کشتی او با کولایف هنور بر سرزبان ها است ، شبی که تختی و کولایف با هم رو به رو شدند تختی دید که مربی کولایف دست های قهرمانش را باند پیچی کرد .....انگشت های کولایف زخم شده بود و محل زخم چرکین شده بود . تختی در تمام مدتی که با او سرشاخ بود بر نقطه زخم او دست ننهاد تا مگر کولایف را اذیت کند و باعث درد او شود. در پایان مسابقه کولایف دستش را به مربیش نشان داد و به سوی تختی اشاره کرد و گفت : او درتمام مدت مسابقه یک بار هم دستش را به دستم نزدیک نکرد و بعد صورت تختی را بوسید. کاری که هیچکس بیاد ندارد ،روس ها در صحنه مسابقات کرده باشند !
به خاطر چنین خصوصیات اخلاقی و روحی او بود که مردم از تختی تنها به عنوان یک قهرمان و دلاور کشتی سخن نمی گفتند.
از یک انسان واقعی حرف می زدند و همین مردم که با جهان پهلوان پیوند قلبی داشتند وقتی شنیدند که تختی با دلسردی کشتی را رها کرده است و در مسابقات داخلی جای او را خالی می دیدند یک صدا فریاد می زدند:
« بگو تختی چطور شد ؟ »
« بگین تختی کجا رفت؟ »

Takti116)

« اینا تختی نمیشن »

مردم جهان پهلوان خود را می خواستند و او به این ندا پاسخ گفت: از انزوا و گوشه گیریش دست کشید و بار دیگر به تشک کشتی باز گشت .
این بازگشت با صلوات و شادی و شادمانی های مردم همراه بود . وقتی از محبوبیت تختی در میان مردم از خود او پرسییده شد او متواضعانه گفت: « مردم خیلی به من لطف دارند . من شایسته این همه لطف نیستم . من فقط وظیفه خودم را انجام می دهم و خودم را همیشه مدیون مردم می دانم، وقتی مردم آدم را دوست دارند بسیاری از مشکلات زندگی آسان تر می شود تحمل کرد ».
اما معلوم نبود پهلوان پهلوانان که در قلب میلیون ها مرد و زن این  سرزمین زندگی می کرد چرا چنین شتابزده و عجولانه به تصمیمش ،خودکشی عمل کرد .
وقتی از او سئوال شد با ارزش ترین مدالی که گرفتی کدام بود ؟ گفت هیچکدام . بزرگترین پاداش و عالی ترین هدیه ای که گرفتم مدال یا نشان طلا و نقره نبود . قلب یک انسان بیش از هزار مدال طلا ارزش دارد ومن می دانم که هزاران نفر از مردم حق شناس میهنم در قلب مهربان خودشان جای کوچکی هم برای من ذخیره کرده اند .
مردم خانی آباد و دوستانش می گفتند : مممکن نیست از آقا تختی چیزی بخواهید و او داشته باشد و ندهد. همیشه درشادی و اندوه اهل محل و دوست و آشنا شریک بود . انسانی شریف بود که روزگار کمتر به چشم دیده است روزی میگفت: دلم می خواهد مرا نه به عنوان یک قهرمان کشتی بلکه به عنوان یک آدم خوب که بدی کسی را نمی خواهد وخود را هم از مردم کوچه و بازار جدا نمی داند بشناسند اگر به عنوان یک خدمتگزار مردم مشهور بودم بیشتر راضی می شدم .

Takti111)


و تختی در نقش یک خادم نیز مردی مردستان بود در واقعه دردناک زلزله قزوین مردم او را پهلوان پهلوانان را درخیابان ها و بازار تهران دیدند که کیسه به دست گرفته است، تا برای هموطنان مصیبت زده اش لباس و پوشاک و پول جمع آوری کند .مردم هنوز این افسانه ها را در دهن به دهن وسینه به سینه نقل می کنند که یک پسرک بلیت فروش تمام  داراییش که 2 تومان بود به پهلوان داد و گفت : این هم سهم من و یک زن سالخورده چادری ، چادر نیمدارش را از سر گرفت و گفت :بیا پسرم پس از چهل سال امروز کشف حجاب کردم !

تختی در مقابل این همه صفا و محبت مردم می گفت : مردم واقعا ما را شرمنده کردند در عرض دو روز من و دوستان ورزشکارم 240 هزار تومان و دو کامیون اثاث جمع کردیم . مردم همه جا به ما می گفتند به تو و دوستانت اعتماد داریم ، این چیزها و این حرف ها به قلب من حرارت و گرما می دهد .
پس از وداع همیشگی خود با کشتی و پهلوانی مردم در انتظار بودند که تختی چه کسی را برای زندگیش بر می گزیند. انتظار ها به سر آمد و تختی یک دختر سبزچشم هموطن خود را برگزید . مردم به هم تبریک گفتند و گفتند که « بالاخره آقا تختی داماد شد !»
جهان پهلوان دیگر یکی از قهرمانان افسانه ای شده بود از آن دسته پهلوانان دلاوری که در شاهنامه افسانه های زندگیشان جاوید مانده است .
نام تختی نیز به افسانه و جاودانگی ها پیوند خورده است .
پیش از تصمیم به خود کشی همیشه می گفت : حقیقت آن است که من یک مرد افسانه ای نیستم و بارها و بارها گفته ام که هیچ صفت ممتازی در من نیست . من یک انسان معمولی هستم معمولی .
اما مردم از مردی که خود می خواهد تا عادی و معمولی باشد ، حکایتی افسانه ای پرداختند و می خواندند:
یکی بود، یکی نبود
زیر گنبد کبود
یه تختی بود ، یه تختی بود !
Takti117)


   


















به قلم سرکار خانم کبری هولائی استاد دانشگاه تورنتو کانادا

Takti118


 عکسها از جناب آقای مهدی مهوار حسینی


                                      

ورود کاربران